" بنام يگانه هستي"
سلام دوستان عزيز.اول از هر سخني شهادت امام حسن عسگري(ع) را تسليت مي گم و دوم هم تهنيتي بابت اينكه فرداحكم امامت به امام عصر داده شده.امروز يه سوال در ذهنم بود و از همه اين سوال را ميپرسيدم "اگر فردا امام زمان (عج) ظهور كنند شما چه كار مي كنيد؟؟"
چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن تبر به بدوش بت شکن
خدای دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دلشکسته ایم ،نه
برای عده ای ولی چه خوب شد نیامدی!
تمام طول هفته را به جمعه چشم بسته ام
دوباره صبح ،ظهر ،نه ،غروب شد، نیامدی
تو شور و شوق شکفتن برایم آوردی
خدا کند که با بهار برگردی
شبی که صاعقه ات در دلم فرود آمد
به ماه گفته بود نام تورا شبگردی
که بی چراغ به دنبال دستهای تو بود
که نان و نور بیاری به رسم همدردی
و فکر می کنم از ابتدای خلقت هم
تو منتظر به دقایق نگاه می کردی
و گاه گوشه نگاهی به چشمهای خدا
که رخصت بدهد با بهار برگردی
اينم از اشعار يكي از دوستان خيلي خوبم راهنماست كه خيلي ازشون
متشكرم بابت شعر زيباشون .
در انتظار يار خود، هر روز و شب ديوانهوار
در کوي و دشت، در هر مکان، دنبال او با حال زار
با قلب لبريزي ز عشق، جان را به کف آماده دار
يا جان به پايش ميدهي، يا يار آري در کنار
اين قلب خود آماده کن، بر غير او بيگانه کن
تا جا شود مهرش در او، آيد تو را همچون بهار
چشم و زبان و گوش و جان، تسليم او کن، خوش گمان
فرمان او گردن بنه، در دست او نِه اختيار
اي مهدي اي صاحب زمان، الغوث أدرک الامان
لطفي نما بر عاشقان، در دوري و در انتظار
"بنام يگانه هستي"
ايمان ،نيرومند مي آفريند هر در فرو بسته اي كه كليدش در دست ما نيست.
دوستي كه شما رو درك كند،شما را مي سازد.
ديگران بزرگترين سرمايه ومنبع قدرت شمايند.صميميت ،راه استفاده از آن منبع قدرت است.
موفقيت تنها يك چيز است اينكه: "زندگي را به دلخواه خود بگذرانيد."
انسان مجموعه اي از آنچه كه دارد نيست ،بلكه مجموعه اي است از آنچه هنوزندارد ،
امــــــــا مي تواند داشته باشد.
شاه و ملكه
تو شاه،من ملکه،قصرمان: تمام زمين
و تاجمان :گل نرگس،چه چيز بهتر از اين؟
حکومت من و تو ،حاکميت عشق است
حکومت من و تو،اين وظيفه سنگين
تو شاه باش و بگو با تو و دلم چه کنم؟!
تو شاه باش و بيا در کنار من بنشين
تو شاه باش و هميشه خبر بگير از عشق
برای خستگيَم بال و پر بگير از عشق
تو شاه باش ولی پيش از آنکه حکم کنی
نگاه کن به دل من،نظر بگير از عشق!
نگاه کن به دلم،بيشتر حکومت کن
نگاه کن به دلم،بيشتر بگير از عشق!
بيا که لحن غزل باز عاشقانه شود
دهان سادگی من پر از ترانه شود
تو حکم کن همه فصل ها بهار شوند
و شاخه های درختان پر از ترانه شود
تو حکم کن که درخت هميشه سبز دلم
برای گنجشکان غرق آشيانه شود
عزيز اين ملکه شاعر است،شاعر توست
و قرنهاست که در آسمان معاصر توست
به دوش کوله ای از عشق و شعر می آيد
به پيشواز بيا مهربان،مسافر توست
به سمت دست تو می آيد از تمام جهان
پرنده ای که بهار و خزان مهاجر توست
حکومت من و شاهم حکايت عشق است
و قصر کوچکمان کاخ خلوت عشق است
چه قدر عقل برايم نوشت،خواند،نوشت
چه قدر عقل...گمانم که نوبت عشق است!
من و تو ما شده ايم اين نهايت من و توست
من و تو ما شده ايم اين نهايت عشق است!
هزار بار برای تو می کنم اقرار
که دوستت دارم پادشاه من بسيار
بيا کنار درختان کمی قدم بزنيم
که روزهای جوانی نمی شود تکرار!
چهار فصل کنار تو قاصد عشق اند
بهار عاشقمان کرد، زنده باد بهار!!!
شهادت ضامن آهو را تسليت عرض مي كنم.
كبوتراي حرم خوشا به حال شما قربون سعادت اون پر وبال شما
به نام يگانه هستي بخش
رحلت حضرت محمد(ص) وشهادت امام حسن مجتبي (ع) را به شما عزيزان
تسليت عرض مي نمايم.
" بنام يگانه هستي "
ما معتقديم عشق سر خواهد زد
بر پشت ستم ، كسي تبر خواهد زد
فكر كردم
فكر كردم آسمان را ميتوان تسخير كرد
آب ،اقيانوس را با آه خود تبخير كرد
فكر كردم مي توان با قطره هاي اشك خود
دشتهاي تشنه ي روي زمين را سير كرد
فكر كردم كلبه پاكيزه ي قلب ترا
مي توان با يك نگاه ساده هم تغيير كرد
فكر كردم رفتنت را مي توان از ياد برد
هيچ فهميدي ،دلم را رفتن تو پير كرد؟
گفتگو
گفتم :كه بي بهارم شوق ترانه ام نيست
گفتا بيا به گلشن،شور ترانه با من
گفتم بهانه اي نيست تا پر زنم به سويت
گفتا تو راه بگشا راه بهانه با من
براي تو
هر شب كنار پنجره ماندم براي تو
شعري به انتظار تو خواندم براي تو
ابري ترين نگاه خودم را از ابتدا
تا انتهاي كوچه دواندم براي تو
گفتند او مي طلبد دلشكسته ها را
دل را به هر بهانه شكاندم براي تو
شهري كه پيش پاي تو آباد مي شود
خود را به شهر عشق كشاندم براي تو
" بنام يگانه هستي "
سلام .
حرفهاي دل سهراب سپهري ::
" شاخه مو به انگور مبتلا بود ماهي به دريا "
" اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن و بگو ماهي ها ،حوضشان بي آب است "
" در تب حرف ، آب بصيرت بنوشيم "
" اي هراس قديم ، در خواب تو انگشت هاي من از هوش رفت "
" در جاده هاي عطر ، پاي نسيم مانده ز رفتار "
" تو نيستي ، تپيدن گردابي است "
" ما هسته ي پنهان تماشاييم "
" شاعري ديدم هنگام خطاب ،به گل سوسن مي گفت :" شما" "
حرف دل من ::
خيال ميكنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستم .
دچار يعني
عاشق
اين ماهي كوچك ،دچار آبي درياي بيكران شده.
عشق اين ماهي حجم دارد .
" عشق "
نشاط انگيز و ماتم زايي اي عشق
عجب رسوا گر و رسوايي اي عشق
اگر چنگ تو با جاني ستيزد
چنان افتد كه هر گز بر نخيزد
ترا يك فن نباشد ،ذوفنوني
بلاي عقل و مبناي جنوني
تو «ليلي » را زخوبي طاق كردي
گل گلخانه آفاق كردي
اگر بر او نمك دادي ،تو دادي
بدو خوي ملك دادي تو دادي
لبش گلرنگ اگر كردي ،تو كردي
دلش را سنگ كردي تو كردي
به از «ليلي» فراوان بود در شهر
به نيروي تو شد جانانه دهر
تو «مجنون» را بشهر افسانه كردي
زهجران زني ديوانه كردي
تو او را ناله و اندوه دادي
زمحنت سر به دشت و كوه دادي
در اين آتش هرآن كس بيشتر سوخت
چراغش در جهان روشنتر افروخت
(مهدي سهيلي)
" بنام يگانه هستي "
سلام
امروز روز اربعين امام حسين (ع) است .داشتم با خودم فكر مي كردم تو اين چهل روز
كه گذشت من چقدر عزاداري كردم ؟ عزاداري ما فقط به همون ده روز اول ختم
مي شه ،ايا وقتي كه يكي از عزيزان، ما را ترك مي كنه عزاداري ما به همون روز
ختم مي شه؟؟؟ شعري كه در پايين براتون قرار دادم مي تونه ارباب ما رو به ما
بهتر بشناسونه . البته همه ما مي دونيم كه ارباب به عزاداري من و امثال من نيازي
نداره اين عزاداريهاي كوچك ما فقط مرحمي است براي روح سرگردان ما.
" شفاعت "
خواب دیدم ،خواب دیدم مرده ام خواب دیدم خسته وافسرده ام
روی من خروارهاازخاک بود وای قبرمن چه وحشتناک بود
بالش زیرسرم ازسنگ بود غرق وحشت سوت وکور وتنگ بود
ناله می کردم ولیکن بیجواب تشنه بودم تشنه یک جرعه آب
هر که آمد پیش حرفی راند ورفت سوره حمدی برایم خواند ورفت
آمدند از راه نزدم دو ملک تیره شد در پیش چشمانم فلک
یک ملک گفتا :بگو نام توچیست آن یکی فریازد: رب توکیست
ای گنهکار سیه دل بسته پر نام اربابان خود یک یک ببر
گفت :عمر خودت کردی تباه نامه اعمال تو گشته سیاه
دیگر آنجاعذر خواهی دیر بود دست وپایم بسته وزنجیر بود
ناامید از هر کجا وافکار می کشیدندم به خفت سوی نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد از جنان درهای رحمت باز شد
مردی آمد از تبار آسمان نور پیشانیش فوق کهکشان
برسرش دستار سبزی بسته بود بر دلم مهرش عجیب بنشسته بود
دو ملک سررابه زیرانداختند بال خود رافرش راهش ساختند
غرق حیرت داشتند این زمزمه آمده اینجا حسین فاطمه
صاحب روز قیامت آمده گوییا بهر شفاعت آمده
سوی آمد مرا شرمنده کرد مهربانانه به رویم خنده کرد
گفت :اینکه اینجا اینچنین تنها شده کلامش باتربت من واشده
بارها برمن محبت کرده است سینه اش را وقف هیئت کرده است
با ادب در مجلس ما می نشست اوبه عشق من سر خود راشکست
سینه چاک آل زهرا بوده است چای ریز مجلس مابوده است
خویش را در سوز عشقم آب کرد عکس من را بردل خود قاب کرد
اسم من راز ونیازش بوده است خاک من مهرنمازش بوده است
پرچم من را به دوشش می کشید پابرهنه در عزایم می دوید
اقتدا به خواهرم زینب نمود گاه می شد صورتش بهرم کبود
بارها لعن امیه کرده است خویش را نذر رقیه کرده است
تاکه دنیا بوده از من دم زده او غذای روضه ام را هم زده
حرمت من را به دنیا پاس داشت ارتباطی تنگ با عباس داشت
نذر عباسم به تن کرده کفن روز تاسوعاشده سقای من
گریه کرده چون برای اکبرم باخود اورا نزد زهرا می برم
هر چه باشد اوبرایم بنده است اوبسوزد صاحبش شرمنده است
در قیامت عطر وبویش می دهم پیش مردم آبرویش می دهم
" بنام يگانه هستي"
سلام دوستان خوبم
بهار ، چه كلمه زيباي حتي اسمش هم براي هر آدمي زيبا و دلنشينه و همه را ياد تحول
مي ندازه .هر كسي مطمئنا سر سفره هفت سين يكي از فكرهاش ايجاد تحول در رفتار ،
اخلاق ، اعتقادات و... بوده اميدوارم اين تحولات را به مسير پاك خودش نزديكت كنيم .
نمي دونم سر سفره هفت سينتون ديوان حافظ بوده يا نه ولي يه تفعل كه تو همون لحظات
آسماني زده شده را براتون نوشتم .اميدوارم روزهاي خوب و پر از لطف را داشته باشيد.
راستي دوستان به نظر شما جمله " گل ،عقل غارت مي كند " چه مفهومي داره ؟
دلم جز مهر مهرويان طريقي بر نمي گيرد
ز هر در مي دهم پندش ولي كن در نمي گيرد
خدا را اي نصيحت گو حديث ساغر و مي گو
كه نقشي در خيال ما از اين خوشتر نمي گيرد
بيا اي ساقي گل رخ بيا در باده رنگين
كه فكري در درون ما از اين بهتر نمي گيرد
ميان گريه مي خندم كه چون شمع اندر اين مجلس
زبان آتشينم هست ولي كن در نمي گيرد
چه خوش صيد دلم كردي نيازم چسم مستت را
كه كس مرغان وحشي را از اين خوشتر نمي گيرد
بدين شعر شيرين تر ز شاهنشه عجب دارم
كه سر تا پاي حافظ را چرا در زر نمي گيرد
اينم يكي از اشعار زيباي وحشي بافقي است كه مي تونم بگم جاي تاملش بسيار است .
دوست دارم نظرتون رو در مورد اين شعر هم بدونم !!!
مريض عشق اگر سد بود،علاج يكيست
مريض يكي و طبيب يكي ،مزاج يكيست
تمام در طلب وصل و وصل مي طلبم
اگر يكيم و اگر سد كه احتياج يكيست
اگر چه مانده اسير است، همچنان خوش باش
كه منتها ي ره كاروان حاج يكيست
فريب تاج مرصع مده بسربازان
كه ترك سر بر اين جمع و ننگ تاج يكيست
همين منادي عشق است در درون خراب
كه آنكه مي دهد اين ملك را رواج يكيست
چه جاي زحمت و راحت كه پيش پاي طلب
حرير نسترن و نشتر زحاج يكيست
به جز فساد مجو ،وحشي از اين طبيعت دهر
كه وضع عنصر و تاليف امتزاج يكيست
